قسمت هاي زيبائي از كتاب راز بزرگ نوشتۀ باگوان راجنيش اوشو

« به معبد خود درآ»
موضوع: مسير حركت را برعكس كنيد.
مسير حركت خردمند بصير همواره در خلاف جهت ديگران است. در حالي كه جمعيت در دنياي خارج سرگردان است، او رويش را از جماعت بر مي گرداند و شروع به سفر درون مي كند. او به آنچه جامعه مي گويد گوش فرا نمي دهد، و به آنچه كه آگاهي درونش مي گويد گوش مي كند.
مسير حركت او خلاف جهت ديگران است. براي همين است كه ما يك مسيح را به صليب مي كشيم، اين كار بدون دليل انجام نگرفته است. و به همين دليل است كه ما منكر كبير مي شويم، سعي مي كنيم او را فراموش كنيم ، ناديده بگيريم و حتي به وجودش شك كنيم ما به سقراط زهر مي خورانيم، دست و پاي حلاج را جدا مي كنيم- هيچ يك از اين كارها بدون دليل اتفاق نيفتاده است. دليلي وجود دارد...
اين انسان ها براي جامعه خطرناكند، آنها مبلغ عقايد و راه هايي هستند كه بر خلاف سنت ها و باورهائي كه جامعه بنيان نهاده است.
احتمالاً شما داستان هاي زيادي در مورد من شنيده ايد، اظهار نظرهاي زيادي در بارۀ من شده است. آنها مي گويند:" به آنجا نرويد، او سخناني مي گويد كه بر عليه باورهاي بنيادين هستند..."
آنها كاملاً درست مي گويند. اگر در شما كمترين هراسي از گام نهادن در مسير مخالف است، از آمدن به نزد من خودداري كنيد.
بزرگراه ها مسيري هستند كه همگان استفاده مي كنند و اگر اين مسير مي توانست كسي را به مقصد غايي رهنمون شود، حالا بايد همۀ مردم رسيده باشند. يك بزرگراه بسيار امن است، عريض است و هيچ مانعي درآن نيست، تميز است و خوب جارو شده. همۀ دوستان و اقوام شما نيز روي آن حركت مي كنند، به اين ترتيب در آنجا تنها نخواهيد بود.
من شما را از آنها جدا مي كنم. شما در ميان ازدحام و شلوغي احساس امنيت بيشتري مي كنيد. آنجا به قدري شلوغ است كه حتي نيازي نيست خودتان راه برويد، به آساني با فشار جمعيت به جلو هل داده مي شويد، حتي مجال فكر كردن نخواهيد داشت، ازدحام امكان آنرا به شما نميدهد.
ازدحام به شما فرهنگ و تحصيلات و عقايد مي دهد، ولي قدرت فكر كردن به شما نمي دهد.
وقتي اين همه آدم مسير حركتي خاصي را طي مي كنند ،مسيري كه طي قرن ها طي شده است ،بيشتر مطمئن است تا يك راه جديد. اصولاً به هر چيز نو وجديدي به سختي مي توان اطمينان كرد. براي همين هم هست كه تمام مذاهب ادعا مي كنند كه كهن هستند و همواره وجود داشته اند.
چرا آنها اينقدر مشتاقند كه قديمي باشند؟ مگر مذهب شراب است؟؟؟؟؟
چون هر چيز كهنه تر به نظر مطمئن تر جلوه مي كند.
« ولي به خاطر داشته باشيد كه خداوند در هر لحظه نو و جديد است. خداوند به قدمت و كهنگي عقيده اي ندارد ، به همين دليل است كه پيرها را مي برد و به كودكان تولد مي بخشد.
براي همين است كه او برگ هاي كهنۀ تجربه را فرو مي ريزد و جوانه هاي نو به بار مي آورد، جوانه هاي تهي از تجربه...»
تجربه ها شخص را بدقواره و معيوب مي كند. تجربه سد راه ميشود. نفس توليد مي كند. ممكن است خداوند جهان را در گذشته خلق كرده باشد، ولي كارش را متوقف نكرده است، آفرينش جرياني ابدي دارد. جاودانه است و پيوسته در حال تداوم است. در غير اين صورت چگونه ممكن است بذرها شكافته شوند و از دلشان جوانه هاي نو سر درآورند؟!
هرگز كسي با راه رفتن بر روي بزرگراه به حقيقت نرسيده است، كسي كه در جست و جوي راهي هموار و بدون مانع است هرگز نمي تواند به خدا برسد. راه خدا راهي است كه شخص بايد خودش را آمادۀ رو در روئي با سختي هاي زيادي بكند. كبير مي گويد خدا وقتي شناخته مي شود كه انسان تنها باشد. وقتي كسي ديگر او را همراهي نكند. اين سفري است كه بايد به تنهائي طي شود. ملاقات در تنهائي مطلق صورت مي گيرد.
هيچ كس آنجا نخواهد بود
حتي يك شاهد!!!
نسبت به اين حقيقت هوشيار باش...
برس به شهر از بيراهه!
در بزرگراه چپاول مي شوي....
