قصۀ نا گفتني عشق....
عشق در باغ ها نمي رويد، عشق در بازارها فروخته نمي شود.
هر آنكوآن را مي طلبد، شاه يا گدا، سرش را مي دهد تا بستاندش.
چه بسياري كه كتاب هاي بزرگ را خواندند و مردند.
هيچ يك هرگز نياموختند دو حرف ونيم در عشق...
باريك است راه عشق، هرگز دو را در آن جاي نيست...
تا من بودم ، خدا نبود! حالا كه او هست من نيستم...
يك قلب تهي از عشق، باز هم خدا چشيده نشده...
اينگونه است انسان، در اين جهان: عروجش بي ثمر.
مجذوب با نام او،
مست عشق،
نشئه از رؤيتش ...
چه تشويشي براي رهائي؟؟؟
قصۀ عشق نا گفتني است.
گنگ شيريني را مي چشد-لذت مي برد- و لبخند مي زند.....
« کبیر»
