با خورشيد گفتم
راز نگفته اي را كه بارها و بارها مرور كردم.
از آبشار و جويبار گذشتم،
ستاره ها را درنورديدم
در
زمان
خيره شدم،
به ياذ آوردم تصوير ماه درآب چقدر زيباست،
باران را
خواندم...
سرو را باور كردم
و بيد را تحسين!
سكوت را يافتم ...
اشك غريبانه راه مي پيمود، از نگاه ها گريختم.
سبزه را سبز ديدم
و آب را آبي،
سهراب گفت و من شنيدم؛
« چشم ها را بايد شست ، جور ديگر بايد ديد»
چشم ها را شستم و قلبم را ديدم
طبيعت به من «سلام» كرد و من نوشتم :
"چه زيباست معبد جان"
