دیشب چه غریبانه گذشت...
چقدر نیاز ِ بودن ِ یک تکیه گاه برای اشک هایم ، دلم را بی تاب تر می کرد.
در حالیکه درد گلویم را می آزرد، می اندیشیدم که چه انسان تنهاست
و بعضی وقت ها ، بعضی دردها چنانند که تنها توانش را در خود می بینی و نه حتی در آن من ِ دیگرت و نه هیچکس دیگر...!
دیشب دلتنگی عجیبی با من یگانه شده بود و در من مصور می کرد
چهره ی ماهی به خاک افتاده ای که صدای موج را یک قدم پایین تر می شنود ،
رطوبت را زیر پولک هایش حس می کند، و شن ها را با دمش می کاود تا به دریا بزند...
و نمی رسد...
چه لحظه هایی که در امتداد دلتنگی و غریبی گذشت .
چه شب هایی که گوشم در پی راستین آدمکِ خویشتنم لگد مال تیک تاک سا عت بود
و من همچنان می گشتم و می گشتم و باز به ویرانه ی حیرانه ها می رسیدم...
و دیشب که باز یکی از آن شب ها بود...
و آرزوی بودن او که عطر نور بر سیاهچال ِ اندیشه ام می پاشد، آسمان دیده ام را بارانی کرده بود...
نمی دانم تا کی باید دریچه ی نگاهم را باز بگذارم و سقوط را نظاره گر باشم.
بی بال پریدن هم عجب جرأتی می خواهد!!!!!!!

