تبليغاتX
گهواره ی اندیشه های سبز
 

 دیشب چه غریبانه گذشت...

 چقدر نیاز ِ بودن ِ یک تکیه گاه برای اشک هایم ، دلم را بی تاب تر می کرد.

 در حالیکه درد گلویم را می آزرد، می اندیشیدم که چه انسان تنهاست

 و بعضی وقت ها ، بعضی دردها چنانند که تنها توانش را در خود می بینی و نه حتی در آن من ِ دیگرت و نه   هیچکس دیگر...!

 دیشب دلتنگی عجیبی با من یگانه شده بود و در من مصور می کرد

  چهره ی ماهی به خاک افتاده ای که صدای موج را یک قدم پایین تر می شنود ،

  رطوبت را زیر پولک هایش حس می کند، و شن ها را با دمش می کاود تا به دریا بزند...

                                             و نمی رسد... 

  چه لحظه هایی که در امتداد دلتنگی و غریبی گذشت .

 چه شب هایی که گوشم در پی راستین آدمکِ خویشتنم لگد مال تیک تاک سا عت بود

 و من همچنان می گشتم و می گشتم و باز به ویرانه ی  حیرانه ها می رسیدم...

                       و دیشب که باز یکی از آن شب ها بود...

و آرزوی بودن او که عطر نور بر سیاهچال ِ اندیشه ام می پاشد،  آسمان دیده ام را بارانی کرده بود...

نمی دانم تا کی باید دریچه ی نگاهم را باز بگذارم و سقوط را نظاره گر باشم.

   بی بال پریدن هم عجب جرأتی می خواهد!!!!!!!



پنجشنبه 1387/06/28 |