اگر همه ي دنيا رو خشكسالي بگيره و قحطي بياد ،
حساب من و تو از مردم قحطي زده ي شهر جداست !!!
از وقتي كه همه ي ابرهاي باران زاي دنيا ،
توي آسمون دل تنگ من خونه كردن و
هر شب از دريچه ي چشمام
واسه جنگل سرد دستاي تو مي بارن.......!

وقتي خال هاي تن تو ،
دب اكبرِ آسمانم را مي سازند،
چطور مي توانم در اين شب هاي سرد،
خورشيد چشمانت را انكار كنم؟
وقتي دلتنگي بر آفتاب ديدگانت مي بارد،
رنگين كمان زندگي ام را در چشمان تو مي بينم...
شرط انصاف نیست که
تو مرا بانوي رنگين كمان بدانی!
در حالی که خود
مرد کیهانیِ ایستاده بر رنگین کمان منی!

ـ=ـ=ـ=ـ=ـ=ـ=ـ=ـ=ـ=ـ=ـ=ـ=ـ=ـ=ـ=ـ=ـ=ـ=ـ=ـ=ـ=ـ=ـ=ـ=ـ=ـ=ـ=ـ=ـ=ـ=ـ=ـ=ـ=ـ=ـ=ـ=ـ=ـ
Happy thanks giving


چه لطيف است حس آغازي دوباره ،
و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي تنفس...
چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن،
و چه اندازه شيرين است امروز...
روز ميلاد...
روز تو!
روزي كه تو آغاز شدي!
تولدت مبارک ... مهربان ترینم


تو را دوست تر می دارم از رویاهای خویش
چرا که تو به بار نشستن تمام رویاهایی!
بر آورد تمام آرزوها!
بخوان به معراج آغوشت مرا
که سرزمین این کولی
از مرز نفس های تو آغاز می شود !
ی.گ
زیباترین حادثه ی زندگی ام می شوی.
هستی و شکر بودنت را عاشقانه و بیقرار فریاد می زنم...!
سپیده


تولدت مبارک مجید عزیزم... روی لینک زیر کلیک کن ![]()
HapPy BirThDaY my sweety majid... Click here
دیشب چه غریبانه گذشت...
چقدر نیاز ِ بودن ِ یک تکیه گاه برای اشک هایم ، دلم را بی تاب تر می کرد.
در حالیکه درد گلویم را می آزرد، می اندیشیدم که چه انسان تنهاست
و بعضی وقت ها ، بعضی دردها چنانند که تنها توانش را در خود می بینی و نه حتی در آن من ِ دیگرت و نه هیچکس دیگر...!
دیشب دلتنگی عجیبی با من یگانه شده بود و در من مصور می کرد
چهره ی ماهی به خاک افتاده ای که صدای موج را یک قدم پایین تر می شنود ،
رطوبت را زیر پولک هایش حس می کند، و شن ها را با دمش می کاود تا به دریا بزند...
و نمی رسد...
چه لحظه هایی که در امتداد دلتنگی و غریبی گذشت .
چه شب هایی که گوشم در پی راستین آدمکِ خویشتنم لگد مال تیک تاک سا عت بود
و من همچنان می گشتم و می گشتم و باز به ویرانه ی حیرانه ها می رسیدم...
و دیشب که باز یکی از آن شب ها بود...
و آرزوی بودن او که عطر نور بر سیاهچال ِ اندیشه ام می پاشد، آسمان دیده ام را بارانی کرده بود...
نمی دانم تا کی باید دریچه ی نگاهم را باز بگذارم و سقوط را نظاره گر باشم.
بی بال پریدن هم عجب جرأتی می خواهد!!!!!!!

دلم آنچنان صاف است،
که مُردن وآواز خواندن برایش توفیری نمیکند!
کتابِ دِلم نانوشته میماند!
دلی که میاندیشد و رؤیا میسازد!
چه از زندگی سرشار شود،
چه از مرگ...!
در هر دو شق ابدیت پنهان است!
تو را فرقی نمیکند
ـ اِی دِل ـ!
یا بمان و بخوان...
یا بمیر!!!

یک جمله تقدیم به تو:![]()
فاصله گرفتن از کسانی که می دانیم دوستشان داریم بی فایده است.
زمان به زودی به ما نشان خواهد داد که جانشینی برای آنها نیست...!
«گوته»

چونان گلي پرپرم كردي
تا درونم را به تماشا بنشيني...!
نديدي درونم را اما،
پيرامونت از عطرعشقي بي مرز سرشار شد...!!!
گفتم : کبوتر ِ بوسه
گفتی : پَر!
گفتم : گنجشک ِ آن همه آسودگی
گفتی پر!
گفتم : پروانه ی پرسه های بی پایان
گفتی : پَر!
گفتم : التماس علاقه
بیتابی ِ ترانه،
بیداری ِ بی حساب...
نگاهم کردی
نه انگشتت از زمینِ زندگی ام بلند شد
نه واژه «پر» از بام ِ لبان ِ تو پر کشید...
سکوت کردی که چشمه ی شبنم
از شنزار ِ انتظار من بجوشد.
عاشقم کردی همبازیِ ناماندگارِ این همه گریه
و آخرین نگاه تو،
هنوز در درگاه گریه های من ایستاده ...
حالا بدون ِ تو
رو به روی آینه می ایستم
می گویم:
زنبور گزنده ی این همه انتظار...
کلاغ ِ سق سیاه این همه غصه...........
و کسی در جواب گفته های من« پر» نمی گوید!
تکرار ِ آن بازی،
بدون دست ها و صدای تو ممکن نیست...
پس به پیوست تمام ِ ترانه های قدیمی،
باز هم می نویسم:
برگرد
برگرد
برگرد
برگرد
برگرد...
یغما.گلروئی

پی نوشت:
سلام...
این نوشته از یغما رو خیلی دوست داشتم...![]()
واسه همینم حیفم اومد شما دوستای گلم نخونیدش.![]()
این شعر احساس آدم رو تازه می کنه... حتی اگه انتظار کسی رو نداشته باشی بی خودی منتظر میشی که برگرده!!!!!!!!! ![]()
جالبه...! ما آدما همیشه قدر چیزائی که داریم رو نمی دونیم... وقتی اونارو از دست دادیم تازه می فهمیم چی داشتیم ...!!!
بعد هم میشینیم غصه می خوریم و انتظار می کشیم که شاید خدا دوباره بهمون برش گردونه...![]()
درست مثل اپیمپته (یکی از خدایان ) همیشه در حال افسوس آنچه کردیم و ندانستیم چه کردیم....
در پناه حق باشید....![]()
سكوت سرشار از سخنان ناگفته است...
سرشار از حركات نا كرده
اعتراف به عشق نهان
و شگفتي هاي بر زبان نيامده...
در اين سكوت حقيقت ما نهفته است...
حقيقت تو ومن...!!!
با چشماني غمگين ولي پر اميد
با پاهايي خسته ولي استوار
روزها و شب ها
ماه ها و سالها
خواهم ايستاد و خواهم نگريست
خواهم گذشت از مرزهاي انتظار
درپي لبها و چشماني
كه زيباييشان معصوميتي است
و پاكي شان اراده اي...
خواهم ماند در انتظار تولد نيلوفرها و ياس ها
و تو اي دوست بدان
شك به زيباترين احساس بشر
گناهيست بس نا بخشودني...
آنجا پشت ميله هاي يكرنگي
به انتظار ميعاد چه كسي نشسته اي؟
آنجا در پس لبخند اسارت
به شوق رهايي از كدام دلبستگي،
ثانيه ها را خط بطلان مي زني؟
آنجا به اميد كدام آزادي
بندها را يكي يكي گرۀ پيوند مي زني؟
باز كن
باز كن
در قفس ايده هايت را
و بيرون بريز
فريادهاي گلوي خسته ات را
به من بسپار غم سال هاي تنهايي ات را........
به بدرقه ات
نه كاسه ی آبِ خرافه اي بر خاك خواهم ريخت
نه بوسه بر عطفِ اُرادي را از تو طلب خواهم كرد
كه جهان بازگشت دوباره ی تو را
به بانگ صامتش با من در ميان نهاده است!
روح آب و نفس زنبق،
جرأت درنا و سخاوت سپيدار،
شرم بهار و باور باران،
رقص بلور و تحمل سنگ ها با توست!
عشقت رستاخيز ترانه هاست!
بر مي گردي و
مي رهاني ام از ديار دل مرده ی انديشه هاي خويش!
تسلاي صدايت،
نوش دارِ به هنگام تمام حسرت هاست!
مرا به ميهماني چشمانت ببر!
«يغما گلروئي»

آغوشت وسعت ديار من است!
دياري كه در آن ترانه رهاست
و سيم خاردار به افسانه مي ماند!
آغوشت ياد آور بستر بي مرز كودكي است.
آغوشت كتمان تمام تاريكي هاست،
اتمام تمام تحكّم ها،
به جهاني كه يوزباشيانش
حيله ی حقيقت لباس خويش را
به آيت شكنجه تبليغ مي كنند!
آغوشت پناه انديشه هاي من است
و سينه ات تالاري است
كه در آن فرياد مي زنم:
ما آزاديم........................

تو جاودانگي مني!
حرارت دستانت بي نيازم مي كند از تمام هيمه هاي حلب نشين كوچه هاي شهر!
مي خواهم تو را
در اين شب نقطه چين!
تا طاعوني ترين ترانه ی من،
- از نگاه هاشور خورده ی شب-
در ستايش نفس هاي تو باشد!
به دياري كه عشق را مصيبتي همه گير مي دانند!
تا طاعوني ترين ترانه ی من،
- از نگاه مير سايه ها-
مديحه ی دست هاي تو باشد،
آن دست ها كه ايمنم مي كنند
از تند باد بي مروت كينه
به شهري كه در آن
گيسوي سپرده به باد را
پرچم عصيان مي دانند!
و طاعوني ترين ترانه ی من ،
نخستين درود ما بود،
كه بدرود وا پسين را
به افسانه اي مبدل كرد................
من به تنهائي خود مي گريم ،
باورم نيست كه قلبم بي تو 
باز هم جرأت بودن دارد ،
باز هم مي تپد و مي خواند،
من به تو محتاجم،
من به دنبال تو در كوچۀ غم تازيدم،
من تو را باز نديدم
و به تنهائي خود گريه كنان خنديدم...
من همان كودك پردغدغه و گريانم،
من همان غربت سنگين و غم مردابم
كه به تنهائي خود مي گريم
كه به رسوائي خود مي خندم.........
ماه در اوج آسمان مي رود
و ما در گوشه اي از شب
همچنان به گفتگوي دست ها گوش فرا داده ايم و ساكتيم
و در چشم هاي هم يكديگر را مي خوانيم...
در چشم هاي هم يكديگر را مي بخشيم
و من همه ی دنيا را در چشم او مي بينم
و او همه ی دنيا را در چشم من مي بيند....
و ما در چشم هاي هم ساكتيم و
در چشم هاي هم مي شنويم
و در چشم هاي هم يكديگر را مي شناسيم...
دكتر شريعتي


